انگار صبح شده است ، از جا بر مي خيزم ، لبانم بر هم دوخته مي شوند ،
پلك هايم آرام آرام هم بستر مي شوند ،
يكنواخت نفس مي كشم ، با اين گام دم و با گام بعد بازدم و ريتم زندگي ام آرام آرام مي گذرد ، بي آنكه
ببينم چه مي گذرد .
اينجا همان جايي است كه مي ايستم ، درست همين جا ، گامي در كار نيست
اما اين دم و آن بازدم هنوز مي نوازند ، پا ها كنار هم جفت ميشوند ، درست مثل پلك
ها ، مثل لبها ، مثل همه جفت شدني ها ، ....
اينجا همان جايي است كه مي ايستم ، درست روي همين كاشي از تنهايي هايم
و درست آخرينشان ، جاده در دست احداث است
، دم و بازدم همچنان مي نوازند و آفتاب بر صورتم ، چشمهايم ، لبانم ، مو هايم و
نوك انگشتان پاهايم ضربات حقيرانه اي مي كوبد ، انگار مي خواهد مرا بيدار كند ،
همچنان كه در ختان را ديروز در بهار همين سال بيدار كرده بود و من ديده بودم كه چه
سبز مي شوند آرام ، آرام ....
اما موفق نخواهد شد سالهاست كه با هيچ بهاري جوانه نزده ام و پلك هايم
براي هيچ آفتابي آغوش نگشوده است .... آفت به جانم انداخته اند انگار ....
آنقدر اينجا مي ايستم تا ماه طلوع مي كند ، نيم چرخي ميزنم ، پاهايم
آرام به حركت مي افتند ، با همان ريتم كه آمده ام ، روي همان كاشي هايي كه قدم گذاشته ام ، قدم مي گذارم ، و اينجا كنار اين تخت نيمه عريان مي
ايستم ، لبانم آرام از هم باز مي شوند
" شب بخير " و دوباره بر هم دوخته مي شوند ريتم نفس ها كند است ، كند تر
مي شود ، كند تر ، كند تر .......پلك هايم از بسترشان برميخيزند ومن متولد ميشوم.

