نیمه شب است..... شراب را سر می کشم......
از دهان تا سینه ام را میشکافد.....هوای حضور تو همیشه خواب را از می گیرد....آنچنان که عبور دستانت از خط قرمز اندامم آرامش را از نفس هایم......به نفس می افتم ....مدت هاست که به نفس افتاده ام........به سلامتی تمام نفس هایت می نوشم.....تمام ذراتی که بوی تو را میدهد می بلعم......انگاری بی تو هیچ هوایی برای تنفس نیست....به پاس این همه شادمانی که یکباره با حضور تو نصیبم شده......می نوشم.... این بار از جام لبانت..............همیشه مدهوش هستم ..........همیشه....نفس تو راه سینه ام را میشکافد.....گرمای نگاهت برای اتش کشیدنم کافی است........گرمای نگاهت برای آتش کشیدنم کافی است........آتشم بزن....آتشم بزن...آتشم بزن....
+ نوشته شده توسط شیوا.ن در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت
17:30 |

