تبليغاتX
شیوا - آزادی.....
کوچید .... کوچید ... 

تمام رویا هایم از بن بست دو نگاه تو کوچید ...

می دانستم همیشه می دانستم روزی رویا هایم مرا با خود خواهد برد ..... دور می شوم ... دور می شوم .... از ان چهار دیواری .... از آن پنجره های گل گرفته ... از ان همه آرزوی خام .... دور می شوم .... انگار عشق چیزی  بزرگتر از آغوش توست ... انگار زندگی چیزی بجز نفس کشیدن ...خوردن ... خوابیدن و هم آغوشی با توست ....انگار هوا تمیز تر از تنفس دهان به دهان توست .... انگار بدون تو می توانم نفس بکشم .... بی واسطه هوا را می بلعم ..... بدون دیدن لبخند تو می خندم ..... بدون فریاد تو می توانم گریه کنم .....راستی تو می دانستی من بال دارم ....... حتما نمی دانستی .... وگر نه مثل تمام کبوتر هایت .... بالهای مرا میچیدی ....هر چه بالا میروم دنیا بزرگتر میشود..... انگار خودم هم بزرگ می شوم......بزرگ.... آسمان خیلی بزرگ تر از سقف ترک خورده ماست ................آسمان زیباست .... زیبا ......

همیشه می دانستم روزی رها خواهم شد ... همیشه  می دانستم .....رهایی مرا به آغوش خواهد کشید و  با آزادی هم بستر خواهم شد ..... میدانستم روزی رها خواهم شد .... گیسوانم را در باد رها خواهم کرد.........باد از زیر پیراهنم اندامم را نوازش خواهد کرد .... همیشه می دانستم روزی بدون باز کردن قفل در رها خواهم شد ......بدون اینکه تو  سد راهم شوی خواهم رفت..... می دانستم ....... آنچه از من می خواستی برایت به جا گذاشتم .... آنچه  به آن نیاز داشتی برایت گذاشتم ...... آنچه می ترسیدی روزی برود آنجاست .... نگاه کن زیر ملافه ....... هر کاری دوست داری با او بکن .... هر جا می خواهی زندانی اش کن ....  و هر جا دوست داشتی به خاک بسپارش.... ملافه را کنار بزن ............گنجت آنجا خوابیده ........

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 12:7 |